دیروز یاد بچگی یام افتاده بودم .
سوپر مارکتی که ازش خوراکی می خریدیم.
اون سوپر مارکت هنوزم سر جای خودشه . هر وقت از میدان هفت تیر رد
میشم چشم ام دنبالشه.
تازگی ها دوباره ازش خرید کردم برای فروشنده هم جالب بود چون من یادم
بود که اون قبلنا خوراکی ها کجا بودن و چی کجا قرار گرفته بود .فقط الان
جای صندوق عوض شده بود. ولی همون صندوق قدیمیه با اون دکمه های
گرد وقلمبش.
خوراکی های زمان بچگی چقدر خوشمزه بودن...بیشتر از همه دلم واسه طمع
اون تافی های شیری تنگ شده که عکس یه گاو روش بود جلدشم سرمه ای،
سفید بود.
وای پاستیل میوه ای ها رو که حرفشو نزن....
پاستیل های نوشابه ای ....
ویفر های موزی و توت فرنگی ....
پفک نمکی مینو با اون جلد قرمز و زردش ...
بستنی قیفی های که 6 تا 6تا تو جعبه بودن....
بستنی یخی های که پوستشون کاغذی بود....
آبنبات های گرد رنگ و وارنگ....
هوبی کوچولو ها....
وای یخمک های که عکس خرس روش بود.......
آدامس بادکنکی....
چیه تو هم یاد بچگی هات افتادی.....
تو دلت واسه کدوم تنگ شده....؟؟؟؟
حس رقابت....
اعتیاد......
جهان سومی...
دزد کتاب پیدا شد....
کتاب تحریم شد....
تو فکری ؟
به جلو نگاه نکن ....
به عقب بنگر ببین چقدرشو اومدی ....
سخته ولی ممکنه....
یا علی
عشق به خود ... آره عشق به خود ...؟!؟
چی میشه آدما اول از همه عاشق خودشون باشن ...
خیلی ها این واژه رو با خود شیفتگی هم معنی میدونن ولی به خدا اینجوری نیست.
عاشق خود بودن یعنی نسبت به خود ارزش گذاشتن.
دوستی عنوان میکرد وقتی از خودشون متنفره چطور می تونه عاشق خودشون باشه .
ولی دوست جووونه من تو ، تو ظاهر از خودت متنفری ولی باور کن تو باطن عاشق خودتی ...
خیلی ها هم این واژه رو قبول دارن ولی نه واسه خودشون ......به عنوان مثال شخصی رو میشناسم برای
اینکه دوست خودش رو از مشکل اعتیاد رها کنه دست به هر کاری زد اما خودش حاضر نیست سیگار
رو کنار بذاره.
بابا پس چه فرقی بین تو و اون هست اون معتاده و تو سیگاری..........
آشنای میگفت : هیچ کس نمیتونه به کس دیگری بگه من تو رو خیلی دوست دارم.....باید بگه من تو رو
به اندازه ی خودم دوست دارم .
مولا علی (ع) میفرمایند :
چیزی را که برای خود می پسندی برای دیگری هم بپسند و چیزی را که برای خود نمی خواهی برای
دیگری هم نخواه.
پس اول خودت رو دوست داشته باش بعد دیگری رو .......اون موقع عشق تو ارزش داره.
اما جالب ترین نظر....
با هم می خونیم.....
< عشق به خود >
قبلنا سنم که کمتر بود فکر می کردم دنیا خیلی قشنگه . بعد که سنم بیشتر شد و بزرگتر شدم حس
کردم دنیا انگاری سخته ! و باز بزرگتر شدم دیدم دنیا غیرقابل تحمله ... همیشه به خودم می گفتم چرا
انجوری شد ! یعنی دنیا روز به روز سال به سالبدتر وخرابترمیشه یا به گفته قدیمی ها ادم-های خوب
میرن ادمهای بد می مونن...
تشویش " اضطراب " اشتباه و... چیزای که لحظه به لحظه قویتر می شن وروحو جسم ادمو مثله اسید
می خورن... همیشه از خودم می پرسیدم می شه درست بشه ...! ؟ یعنی واقعا می شه ... این سوالی بود
که همیشه دنباله جوابش می گشتم...
شاید برای همه خنده دار باشه ولی برای من نیست . مسلما به دنیا اومدنم دست خودم نبود ولی حتما
ادامه زندگی دسته خودمه و منم که به خودم دستور می دم چطوری زندگی کن . من متوجه شدم از
همون بچگی تا الان که 23 سال از عمرم کم شده دنیا و روزگار همونطور بوده و هیچ تغییری نکرده و
اون من بودم که تغییر کردم و روزگارو اونطور که میخواستم می دیدم .
من وقتی حسه دوست داشتن رو پیدا کردم مثل این بود که دوباره به کودکیم برگشتم . دنیا دوباره برام
قشنگ شده بود ولی در واقعیت دنیا همونطوری بود که قبلا بود و هیچ تغییری نکرده بود .
آره من عاشق دوست داشتن شدم گرچه همیشه ازش فرار می کردم . اصلا یه جورای بودنشو قبول
نداشتم و البته به سختی هم قبولش کردم . اول سعی کردم عاشق خودم بشم ! به نظر خودم چندان
جذاب برای عشق نبودم ! ... ولی ادامه دادم تا..باورم نمی شد ...
همه چیز عوض شد . خونمون چه قشنگ شده بود ! خیابون عریضتر و جذابتر بود ! توی تاکسی اتوبوس
" بازار و ...با هر کسی که برخورد می کردم انگاری انسانی مهربانتر از او نبود... روزهای بعد هم همینطور و من روز به روز عاشقتر و زیباتر می شدم . دروغ نمی گم انسانهای منفی هم بودن ولی
نه من کاری با اونا داشتم نه اونا با من .
من فهمیدم اگه تمامه انسانها عشق رو هر چند که سخت از خودشون شروع کنن روزگار دیگه نیازی
به هیچ فرستاده نخواهد داشت . چون خدا رو توی اغوشه خودشون حس می کنن....
Sepanta
87/1/14 (12:10 a)
یک همیشه یکه......
شاید تو تمام زندگیش نتونه بیشتر از یک عدد باشه
اما بعضی وقتا میتونه خیلی باشه ....
۱ دنیا
۱ سرنوشت
۱ خاطره
۱ دوست...

حضور هیچ کس تو زندگی ما اتفاقی نیست
خداوند در هر حضور رازی را نهان کرده برای کمال ما
خوشا اون روزی که در یابیم راز این حضور را.....
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در
دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک را
می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: " این مشعل و سطل آب را کجا
می بری ؟ "
فرشته جواب داد: "می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم
وبا این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت
ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد "
در زمان های قدیم ،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و
برای این که عکس المعل مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی
کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از
کنار تخته سنگ می گذشتند .
بسیاری غرولند میکردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم
این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس
تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک
سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را
از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .
ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده
شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیداکرد .
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک
شانس برای تغییر زندگی انسان باشد "
بهار
عاشق بود و زمین معشوق .
عشق بی تابی می آورد و بهار
بی تاب بود .
زمین اما آرام و سنگین و صبور.
زمین هر روز رازی از عشق به بهار
می داد و می گفت : « این راز را با
هیچکس در میان نگذار ٬ نه با نسیم ٬ نه با پرنده و نه با درخت .راز ها
را که برملا کنی ٬ بر باد می رود و راز بر باد رفته رسوایی است ».
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی ٬ هر قطره باران و هر دانه برف رازی .
و راز ها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن .
زمین می گفت : « هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی
سینه ای فراخ می خواهد به فراخی عشق ».
زمین می گفت : « دم بر نیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک
تلخ ٬ شکوفه گیلاس ».
زمین می گفت : «.... ... ... »
*** *** ***
زمستان سرد ٬ زمستان سوز ٬زمستان سنگین و سالخورده و سخت .
و بهار
در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت .
و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها .
چه ثانیه ها سرد و چه ساعت ها ٬ سخت ٬بی آنکه کسی از بهار بگوید
٬بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار
بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان
لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین میگفت :« عاشقی این است که از شدت سرشاری سر ریز شوی
و از شدت ذوق ُ٬هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه اما عاشقی آن
وقتی است که دل آتشفشان شود ».
زمین می گفت :« راز های کوچک و عاشقی های نا چیز را ارزش آن نیست
که افشا شود .راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب و پرده از عاشقی آن
زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند ».
و بهار
پرده از عاشقی برداشت ٬ آن هنگام که رازش عظیم گشت و
عشقش مهیب .
و جهان حیرت کرد.
پ . ن : یعنی بهار
میگه عید همتون مبارک .




