تبليغاتX
اتاق کوچک من

 


_ من خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرو مند شوم.

 

_ من از خدا خواستم  به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

 

_ من از خدا خواستم  به من به من ثروت دهد

و او به من فکر داد تا برای ر اهم بیشتر تلاش کنم.

 

_ من از خدا خواستم  به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر  آنها غلبه کنم.

 

_ من از خدا خواستم  به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

 

_ من از خدا خواستم  به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

 

_ من هیچ کدام از چیز هایی را که از خدا خواستم ، دریافت نکردم

ولی به همه چیز هایی که نیاز داشتم ، رسیدم.

نوشته شده به قلم ویدا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:6 | لینک ثابت |

نوشته شده به قلم ویدا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 20:6 | لینک ثابت


سلام دوست جوووووونا........

این پست  یه نظر سنجی .....!؟!

دوست دارم با زبون خودمونی عشق به خود را واسم تعریف کنی .....

واسم بگو آدم میتونه عاشق خودش باشه ؟

برام بگو عاشق خودت هستی یا نه ؟

عشق به خود رو تو چی میبینی ؟


(جوابای خودتون رو تو قسمت فرشته ها بنویسید.)

 

نوشته شده به قلم ویدا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 12:53 | لینک ثابت |

 
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در  گرفت.

آنها درباره موضوعات  و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع " خدا " رسیدند.

 آرایشگر گفت :

 " من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد "

مشتری پرسید :

" چرا باور نمی کنی ؟ "

آرایشگر گفت :

" کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگه

خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند ؟ بچه های بی سرپرست

پیدا می شد ؟ اگر خدا وجود میداشترنباید درد ورنجی وجود می داشت

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود

داشته باشد "

مشتری لحظه ای فکر کرد .

اما جواب نداد ، چون می خواست جر و بحث کند .

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

 مشتری به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد ، در خیابان مردی دید با

 مو های بلند و کثیف وبه هم تابیده و ریش اصلاح نکرده .

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد وبه آرایشگر گفت:

" می دانی چیست ، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند "

آرایشگر با تعجب گفت :

" چرا چنین حرفی میزنی ، من اینجا هستم ، من آرایشگرم . من همین

 الان مو های تو رو کوتاه کردم "

مشتری با اعتراض گفت :

" نه آرایشگر ها وجود ندارند ، چون اگر وجود داشتند ، هیچ کس مثل مردی

 که آن بیرون است ،

با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد "

آرایشگر :

" نه بابا آرایشگر ها وجود دارند ! موضوع این است که مردم

به ما مراجعه نمی کنند "

 

مشتری تائید کرد : " دقیقا"  ! نکته همین است

خدا هم وجود دارد !

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد "

 


نوشته شده به قلم ویدا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

 

نوشته شده به قلم ویدا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 23:56 | لینک ثابت

مراقب افکارت باش که به

گفتار تبدیل میشود. 

 مراقب گفتارت باش که به

کردار تبدیل میشود.  

مراقب کردارت باش که به  

عادت تبدیل میشود . 

 مراقب عادتت باش که به 

شخصیت تبدیل میشود.

مراقب شخصیت خود

 باش که آن سرنوشت تو

 خواهد بود.

نوشته شده به قلم ویدا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 20:49 | لینک ثابت |


هر روز هر قدمی که بر میدارم بهتر وبهتر میشوم.

من این وضعیت را به عشق الهی می رسانم و به بهبود آن اعتماد دارم

(نکته :اگه وضعیت بحرانی داری )

نعمت های کائنات بی شمار هستند . از این رو همواره احساس وفور نعمت

 کرده و میدانم به تمام خواسته های بر حق خود می رسم.

من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد میشوم.

من مسئول تمام اتفاقاتی که برایم می افتد هستم.

من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب وشگفت انگیز برایم رخ

 دهند.

امروز کنترل زندگی خود را در دست می گیرم.

اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد نور درونم از من حمایت می کند.

من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثار من خواهد کرد.

با هر دم و باز دم خدا را شکر میکنم.


نوشته شده به قلم ویدا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 0:32 | لینک ثابت |

نوشته شده به قلم ویدا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

 

آنکه سحر سیب را باز کرد

 چرا سحر زمین را باز نکرد

مگر زمینیان چه کرده اند....؟؟

                                                                ویدا

نوشته شده به قلم ویدا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:36 | لینک ثابت |

ماه را نگاه کن پادشاه شهر خواب

 

خالی از حیات و مرگ خالی از صدای پاست

 

ما اسیر لحظه هایم او اسیر قرنهاست

 

آشنا به غربتیم او غریب آشناست

 

                                                                             ویدا

 

نوشته شده به قلم ویدا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:19 | لینک ثابت |

tafakor20

 

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد


خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

I asked God to take away my habit


God said, no


It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد


فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

I asked God to make my handicapped child whole


God said, no


His spirit is whole, his body is only temporary

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند


فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

I asked God to grant me patience


God said, no


Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت کن


فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

I asked God to give me happiness


God said, no


I give you blessings; happiness is up to you

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند


فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند

 

I asked God to spare me pain


God said, no


Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از او خواستم روحم را رشد دهد


فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی


من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی

I asked God to make my spirit grow


God said, no


You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم


فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده ام

I asked God for all things that I might enjoy life


God said, no.


I will give you life. So that you may enjoy all things

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.


خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

I asked God to help me love others, as much as He loves me


God said: Ahah, finally you have the idea

نوشته شده به قلم ویدا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 13:58 | لینک ثابت |

تولدت مبارک ......

مریم جون از همینجا تولدت رو تبریک میگم این گل هم تقدیم به تو.....

نوشته شده به قلم ویدا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:24 | لینک ثابت |